خرید بک لینک

تمام احساسم راجمع كرده ام.
چشمان بسته ي من.
اما اينبار ..
ديگر نمي شكنم.ديگر بي خود و بي جان نمي شوم.
چندسالي ست باخودم تمرين كرده ام.چندسالي ست باخودم كنار آمده ام.
شايد هم تلقين كرده ام آن هنگام كه ديده ام برق چشمان هميشه سبزت را نظاره مي كند جشمانم باراني نشوند.
و روز آغاز پاييز .
كنار بيدهميشه آشفته ي باغ.
گفته بوديم هرسال باهم به ياداولين ديدارمان به يادآغازين روزعشقمان چشم بسته تاپاي بيدبياييم وقول داده بوديم تنها منظره ي تماشايي زمان باشيم.
اين پاييز هم مي آيم.به اميد ديدار . ديداري كه چندسالي است رنگ باخته...
روز آغاز است .
ازدور آهسته آهسته مي آيم.گويي پس لرزه هاي اشتياقت بدنم رابه اختيارگرفته اند.
گاه گاه تن خسته ام را همچون دستان همان بيد كهن كه به نسيمي به خودمي لرزند مي لرزانند.
تمام احساسم راجمع كرده ام.
چشمان بسته ي من.
چند قدم ديگر...
نورچشمانت راازپشت پلك هاي جرم گرفته ام حس مي كنم.
حتي گرماي دستانت راپس از آخرين خداحافظي ات.
نمي شود . باز نمي شود ...
بار ديگر تمام توان نداشته ام رادرپشت پلك هايم جمع مي كنم . باز مي شوند ...
اما ... تو نيستي ...نه تو نه گرماي دستانت نه چشمانت نه من ...

برچسب: نویسنده: بنیامین حسینیان تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 1:16

صفحه بندی